متکا رو بغل میکنم و فشار میدم. اشکمم دیگه مثل سابق آبدار نیست. بیجهت از فردا میترسم. از خودم که کم نباشم. از بابام که بهخاطر دردسرام داره اذیت میشه. از طاقتم میترسم که انقدر کم و نحیفه. و طبق معمول میترسم از حرفایی که باید بزنم.
تصور میکنم این متکا تویی. برای چندلحظه ترس دور میشه ازم. بهجاش غم و حسرت میشینه. غم نبودنت. غم نداشتنت.
بهخدا که زندگی سختمه.
آره... هنوز هم....ما را در سایت آره... هنوز هم. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13